تبليغاتX
ذهن زیبا

   

روسری ها روی هم افتاده‌اند. یکی یکی روی سرش می‌گذارد و دوباره پرتشان

می‌کند. لبخند می‌زند و می پرسد: این یکی چی؟

به لینا کمک می‌کنم  یکی را انتخاب کند که با رنگ مانتویش جور باشد.

هوای خوب عصری از پنجره رد می‌شود و تار مویش را روی پیشانی پریشان می‌کند.

تار مور را زیر روسری‌اش می‌برد و سراغ انگشترش را می‌گیرد. توی کشویش را نگاه

 می‌کنم نگین‌های نقره‌ای به شکل دو هلال مماس با هم، برق می‌زنند. توی

 دستش می‌گذارم.

زودتر از آن که قدم برداریم چشمانش به جستجوی مسیر این ور و آن ور می‌روند و

دوباره به جلو خیره می‌ماند. کمکش می‌کنم تا سوار ماشین شود. لبهایش تا 

بناگوش باز می‌شود، مثل همیشه وقتی می‌خندد، صدای های کوچکی از توی

گلویش بیرون می‌آید. دستهای گوشتی‌اش را محکم می‌گیرم تا نیفتد. ابروهای

کمانی‌اش گره می‌خورند و دستش را محکم بیرون می‌کشد.

به جلو خیره می‌ماند. مثل کسی که به جای خیلی دور و نامعلوم نگاه می‌کند،

 شروع می‌کند به شعر خواندن:

ــــــــــــــــــــ                                       ـــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــ                                      ـــــــــــــــــــــــــــ

..........................................

ـــــــــ         ــــــــــــ                   ـــــــــــــ

ــــــــــــ                     ـــــــــــ

ابروهایش را بالا وپایین می‌آورد.

می‌پرسدکه کدوم یکی بهترند؟ نظری ندارم هردویشان یک جورند. می‌گوید که

یک جور نیستند، یعنی نمی شود که یک جور باشند، اصلا غزل و سپید نمی‌شود 

محتوی‌یشان یکی باشد؟ 

بعد چشمهایش را دوباره به جلو خیره می‌کند هوس می‌کنم با انگشتانم مردمک

سیاهش را در بیاورم.

بیرون جلسه پسرها سیگار می‌کشند دود سیگار می‌رود توی صورتم.

  : کی یا اومدند؟

 : کسی نیست، بچه‌های همیشگی.... آشغالا!

دستهایش را روی روسری‌اش می‌کشد، نگین انگشترش توی آفتاب برق می‌زند و

کمی چشمهایم را می‌سوزاند. دستش را می‌گیرم و از پله‌ها بالا می‌برمش.

لبهایش دوباره تا بناگوش باز می‌شود و صدای های کوچکی از توی گلویش بیرون

 می‌ریزد طوری که سرم را پائین می‌گیرم  تا های کوچک را برش دارم.

توی جلسه مجری حرف‌های روزمره را توی سرمان می‌کوبد. دلم می‌خواهد

میکروفن را توی سرش بکوبم که اسم  لینا را از میکروفن می‌شنوم . کیفم را روی

 صندلی پرت می‌کنم ودست لینا را  می‌گیرم تا بالای سکو همراهی‌اش می‌کنم.

به مجری سلام می‌کنم و لبخند می‌زنم.

زهرا کنارم می‌نشیند: رفتی دنبال لینا...! روسریت را درست کن؟

به روسری‌ام نگاه می‌کنم گره‌اش باز شد و گوشه‌هایش کوتاه و بلند آویزانند.

 

*

دست‌های لینا را می‌گیرم  با چند نفر دست می‌دهد، از قافیه های نواش تعریف

 می‌کنند. لینا را به خانه‌اش می‌رسانم و قول می‌دهم که هفته‌ بعد هم دنبالش

بیایم.

 

*

زیر دوشم که موبایلم چند بار زنگ می‌خورد. حوله را دور خودم می‌پیچم ودنبال زنگ

موبایل می‌گردم صفحه موبایل روشن می‌شود لینا نوشته که دارد دیر می‌شود ؟ از

 موهای خیسم داردآب کفی می‌چکد روی موبایل. دوش حمام باز است بوی

سوختگی می‌آید. به لینا می‌نویسم که کار دارم نمی‌توانم بیایم.

می‌دانم چقدر ناراحت می‌شود با آن چشمهایش !

صفحه موبایل روشن می‌شود یک آدمک است که دارد چشمک می‌زند : زهرا می‌‌آد

دنبالم بهم زنگ بزن دلم برات تنگ شده بای بای.

زیر دوش  چشمهایم  را می‌بندم . بعد با تمام انرژی بازشان می‌کنم نمی‌توانم ادای

لینا را دربیاورم. چیزی نمی‌بینم به جز همان اشیای همیشگی.غذا سوخته را

می‌ریزم توی سطل آشغال. سرم به تورپرده گیر می‌کند پرده را می‌کشم کنار. نور

خورشید شبیه شکارچی که برای طعمه‌اش منتظر نشسته ومی‌خواهد فوراً روی

 شکار می‌پرد، همه جای اتاق را پر می‌کند. ذره‌های نور روی خطی مایل نقطه نقطه

 از سمت شیشه می‌آیند و معلق در هوا می‌چرخند و آرام آرام در جایی دور و

نامعلوم ناپدید می‌شوند. دنبالش را هم بگیری پیدایشان نمی‌کنی. لبهایم تا بناگوش

 باز می‌شود و صدای های کوچکی توی هوای آفتابی گم می‌شود.

 

+ نوشته شده توسط زهرا زارعی در یکشنبه 1388/02/06 و ساعت 16:39 |

 

ریگزارها زیر پای اسبهای تنومند لغزید. بیابان سکوتش را به جرینگ جرینگ زنگوله‌های قافله

داد. فاطمه بنت موسی می‌دانست که اینجا فرق می‌کند این شب‌ها، این ستاره‌ها، حتی گرما هم

 گرم نمی‌کند. آن گرمای مدینه که تار و پود ضخیم عبا را رد می‌کرد، تویش خاطره تسبیح‌هایی

بود که خستگی روز را می‌گرفت[1] و دل را امیدوار می‌کرد تا  ذکرها را ادامه دهد.

حالا خاک ناآشنای مرو، کاروان مدینه را هم خسته می‌کرد. از بیرون هزدوج شنید که گفتند: به

 ساوه رسیدیم، تا مرو راهی نمانده.

 لذت دیدن برادر هوای ناآشنا را دلپذیر می‌کرد. شاید داشت خوشحالی را توی ذکرها و

 تسبیح‌هایش می‌خواند. اما هر چه نزدیکتر می‌شدند قامت بلند فاطمه، پوشیده در عبا و نقابی بلند

 ضعیف‌تر می‌شد. اهالی ساوه صدای قافله را شنیدند. نزدیک قافله آمدند و فاطمه را به

 خانه‌هایشان دعوت کردند. امّا موسی بن خزرج بیشتر از همه پافشاری کرد: تا بهبودی حالتان

 مهمان ما باشید.  چاره‌ای نبود. حتماً  روزهای بعد به مرو خواهند رفت.

بادِ مرو ردای سفیدش را تکان داد. توی بیابان قافله‌ای دیده‌ نمی‌شد غربت خاک روی چهره را

هم می‌پوشاند. دلش به هوای بابلان[2]بود. از بابلان بوی خوش و پاکی می‌وزید، انگار

محمد(ص) بوی اویس را شنیده.

موسی بن خزرج تمام سعی خود را کرد. حال فاطمه فرقی نکرد. تسبیح و ذکر خدا را  یکی

پس از دیگری می‌خواند. انگار آسمان منتظر بود که تسبیح ها و ذکرها بالا بیایند و بعد،

خواست خدا را بر خاک و ریگزارها بباراند.

 

(فاطمه.......،  نگاه مامون آزارم می‌دهد دلتنگ دیدنت هستم).

 

فاطمه را غسل دادند. در بابلان برایش سردابی کندند. مردم با چشم‌های تر، به هم نگاه

می‌کردند، کسی باید او را دفن کند که شبیه خودش باشد.کسی را دنبال قادر، خادم پیر فرستادند

تا او را دفن کند. هنوز قادر نیامده بود که توی بیابان ریگزارها زیر پای دو اسب  سوار لغزید.

با صورت پوشیده و قدی بلند، آرام جلو آمدند. هیچ کس جرأت حرف زدن نداشت. بادِ مرو

 ملایم به سمت فاطمه می‌وزید. دو مرد تن گرم فاطمه را برداشتند داخل سرداب گذاشتند،

برای فاطمه نماز خواندند و دستهایشان را به آسمان بلند کردند. مردم از یکدیگر پرسیدند:

اینها را می‌شناسید؟

 به  آن دو  نگاه کردند، کسی آنجا نبود......! انگار از همان ابتدا نیز کسی نیامده بود. بیابان

 بابلان بود و ریگزارها.

 

باد ریگزارها را تکان داد و  به سمت مرو برد.

 

 

 

 

 

 

 


 

 

 



[1]  - اشاره به تسبیح حضرت زهرا سلام الله که پیامبر برای رفع خستگی کارهای روزانه به ایشان تعلیم دادند.

[2] -  نام فعلی این شهر قم می‌باشد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا زارعی در سه شنبه 1387/08/07 و ساعت 11:19 |

خیلی وقت است که خانه ام را آورده ام توی این بیابان .خاک وشن های بیابان

می خورند توی صورتم .خورشید وسط بیابان است .روی تختخواب ولو می شوم 

پرده های اتاقم تکان می خورند کسی پشت پرده سوت می زند نمی دانم که چندمین روز است که غذا نخورده ام توی یخچال را نگاه می کنم .خالی است .از

اتاقم بیرون می آیم خاک وشن ها دوباره به  صورتم می خورند یک گونی کهنه وسط بیابان است چندتا سیب توی گونی است همه شان گندیده وبدبو است یکی یکی می خورم به چندمین سیب که می رسم گیج می شوم می افتم  روی زمین: 

(ازمیان درختهای سیب به خورشید که وسط آسمان است زل می زنم بابا یادم

می دهد چطوری سیب ها را بچینم وتوی سبد بگذارم یکی از سیبها را می خو رم صاحب باغ نگاهم می کند  بابا از دستم می گیرد :(حرامه ).بچه ها لای درختها قایم موشک بازی می کنند قایم می شوم کسی پیدایم نمی کند )

حالا همه شان رفته اند تا توی زندگی شادشان گم شوند .  

 (  یک خرگوش سفید توی باغ است به من زل زده است می روم تا خرگوش را بگیرم فرار می کند)

بیدار می شوم سیب های گندیده را بالا می آورم .

(گل هایی را که از باغ آورده ام یواشکی می گذارم روی قبر مامان .بابا می خندد به قبر های خالی نگاه می کند ازتوی قبر ها صدای سوت می شنوم )

ورق سفیدی بر می دارم ویک خرگوش سفید می کشم برگه را می چسبانم به دریخجال  توی یخجال خالی است   در یخچال را محکم می کوبم برگه می افتد بر می دارم وروی خرگوش  شکل  آرزوهایم را می کشم به پرده سنجاق می زنم  از پشت پرده صدای سوت می آید .

 سیب ها را کم  وبیش چیده ایم خورشید دارد غروب می کند یا شاید دارد

طلوع می کند  بابا خستگی اش را می گیرد خرگوش سفید را توی بغلش گرفته  ياد آرزوهايم مي افتمٍٍ .با هم می رویم. مامان منتظر ماست ناهار درست کرده است.

 پرده های سفید توی باد تکان میخورند .                                        

                

+ نوشته شده توسط زهرا زارعی در دوشنبه 1386/09/12 و ساعت 12:41 |

(کاش مچاله می شدم مثل همین کاغذ سفید خط خطی می رفتم توی سطل آشغال)

یک پنج  هزاری مچاله زیر قالی بود برش داشتم و توی کیفم انداختم .رفتم

 دانشگاه .مریم مانتوی ساتن سفید پوشیده بود.

:تازه خریدی،قشنگه.

:قابل شمارا نداره.سرش را بالا گرفت  .اینجوری بینی عقابی اش توی ذوق

 می زند.آن قدر توی مجله ها دماغ های عمل شده و قشنگ نشانم داده است

 که حالم از هر چه دماغ قلمی وقشنگ است به هم می خورد.

دانشگاه شلوغ تر از روزهای قبل بود.توی ساختمان دانشگاه سروصدا زیاد

بود. حوصله نداشتم توی آن اتاق های شلوغ رفت و آمد کنم بخصوص آن

موقع ،که  نیمکت های کنار بید خالی بود. دست مریم را کشیدم به سمت بید

 مجنون .مریم دستم را محکم فشرد

:فقط امروز و وقت دارم

:مریم جون ثبت نام تا هفته بعد هم

:هفته بعد برای دماغم وقت گرفتم.

دماغ عقابی اش را بالا گرفت ودستم را محکم کشید به سمت ساختمان

 دانشگاه.  دانشجوها برگه های ثبت نام را بالا گرفته بودند:ببخشید توی

اخبار که اعلام کرده بودند شهریّه ها تغییر نمی کنه ؟ !

:مگه مجلس تصویب نکرده بود که شهرّیه دانشگاه ها بالا نمی رود؟  

مریم داد کشید:چرا کسی جواب نمی ده؟

بقیه دانشجوها هم گفتند:کی می خواد به ما جواب بده؟

رئیس دانشگاه وارد ساختمان شد .من و مریم سریع رفتیم توی سلف.بوی

قرمه سبزی همه جارا گرفته بود.حتی تا سمت بید مجنون هم می آمد.سلف 

 هیچ   وقت این قدر شلوغ نمی شد.صندلی برای نشستن نبود.دانشجویان

 دور تادور میزها نشسته بودند.ناگهان همه به ترتیب بلند شدند و یکی یکی

 قرمه سبزی ها را توی سطل آشغال ریختند.به مریم نگاه کردم :خدا کنه

شهریه رو کم کنندو نشستیم روی صندلی.مریم به ظرف قرمه سبزی اش

 نگاه کرد تار موی بلندی را از توی ظرف در آورد وتا  جائیکه توانست

 بالا آورد:اینهمه پول می گیرن که چی ،صرف چی می خواد بشه. مانده

 بودم غذا را بخورم یانه که دست مریم روی ظرف سر خورد و قرمه

سبزی روی مانتوی سفیدش ریخت .

شاخه های بلند بید  که تا زمین هم می رسید پر از قرمه سبزی شده بود

 توی حیات دانشگاه نمی توانستی راه بروی همه جا قرمه سبزی

 ریخته بودند .تا آخر وقت برخی از دانشجویان مجبور شدند ثبت نام

کنند.من و مریم موقتا  برگشتیم به خانه هایمان تا ببینیم چه پیش می آید

.توی راه اتوبوس خیلی شلوغ بود  دنبال بلیط گشتم  به غیر از

 پنج هزاری  چیزی توی کیفم نداشتم.

:خانوم بلیط

:حساب کردن.

(خانوم اتو بوس که هیچی دنیا هم قابل شما رونداره چرا حساب کردین)

 

زیر چشمی اطرافم را نگاه کردم .

:( مریم پول عمل دماغش رو می ذاره روی شهریه.....خوش به حالش :(

مامان داشت با پارچه سفید خیاطی اش بازی می کرد .

:سلام مامان

:اولش قابل شما را نداره بعدش نمی گی پول مال کیه ،برش می داری؟

مال----- خودمه ------ لازم -اش دارم

: اون پنج هزاری رو لازم ش داری؟

آره

نزدیک  آمدو توی چشمهایم نگاه کرد

(مامان جون بلیطم تمام شده در ضمن مریم مانتوی نو خریده)

:پول من رو بر می داری و لازم ش داری ؟

مامان جون کتاب باید بخرم ثبت نام هم هنوز نکردم

:از ظهر خیلی وقته گذشته  ناهار درست نکردم پول رو بر می داری  چون

 لازم ش داری هر چی از زیر فرش پیدا کردی مال تومی شه.سیلی محکمی به

صورتم زد.:پول و بده

:من پول و لازم دارم

مامان عصبانی شد دستش را دراز کرد از موهایم محکم کشید  پرت شدم وسط

 حال.اشکهایم داشت می ریخت

:مال خودمه لازم ش دارم 

مامان پنج هزاری را از توی کیفم برداشت ورفت بیرون .پارچه سفید خیاطی اش

وسط حال بود برش داشتم واشکهایم را پاک کردم رفتم توی اتاق قیچی مامان را

برداشتم پارچه سفید را پاره پاره کردم چیزی توی گلویم گیر کرده بود رفتم توی

آشپزخانه اٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌع--------ق هر چی قرمه سبزی بود بالا آوردم  . توی آینه خودم را

دیدم   قرمه سبزی همه جای صورتم بود با تکه پارچه های سفید، قرمه سبزی را

پاک کردم.هنوز هم حالم دارد به هم می خورد از زندگی از شهریه دانشگاه

از........

از اینکه به راننده اتوبوس بدهکار م....

(حالا تو هم دوستم نداری ؟حالا می روم توی جهنم.............. )

 

                                

                            

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا زارعی در یکشنبه 1386/05/21 و ساعت 19:43 |
 

زنجير

بم...........ب.

اين صداها كه قطع نمي شوند.مادرگفته بود توي تاريكي بسم ا... بگو يم دور خودم فوت كنم.هر چه فوت مي كنم فايده اي ندارد باز هم مي ترسم. توي تاريكي كسي جلومی آید اسلحه ام را به طرفش مي گيرم، كي هستي..؟

توي تاريكي پر از روح است .مي لرزم .دورم مي چرخند. انگار عروسي گرفته اند مي خواهند مرا ببرند. محكم مي چسبم به زمين خاكي. مادر گفته بود اجنّه ها توي تاريكي بيشترند. اسلحه را به سمت تاريكي نشانه مي گيرم.

حالا هر چند وقت يكبار،منورها زمين خاكي را روشن مي كنند ومی بینم  چيزي توي تاريكي نيست. چشمهايم خسته اند. اسلحه ام را محكم توي دستم

مي گيرم. مي خوابم وفكر مي كنم كه نمي ترسم. خوابم نمی  برد.

     □

چشمهايم را باز مي كنم فرماند ه دارد به سمتم مي آيد خيلي خوشحال مي شوم بالا خره پيدايم كرده اند فرمانده صدايم ميزند توي بغلش مي روم، چقدر گرم وآرام است دلم مي خواهد هميشه توي بغلش بما نم :چقدر دلم برايتان تنگ شده مگر به بچه ها نگفته بودید که مواظب این نیمچه دلاورهم باشید.بعد هم بلند خنديده بود طوريكه رديف دندانهاي بالاي اش ديده مي شد.

چشمهايم را زوركي باز مي كنم احساس خستگي ميكنم، بدنم درد ميكند، انگار مثل اصحاب كهف، سالهاست كه اينجا خوابيده ام. كوه، زمين وبیابان همه جا عوض شده است. يك رديف مورچه سياه  از روي زمين رد می شوند و نزديك چگمه هايم مي آيند. حالا رديف مورچه ها به هم مي خورد.راهشان را گم كرده اند. زير چگمه هايم يك سوراخ مي بينم رويش خاك نشسته، با انگشتم خاك را كنار ميزنم بعد از سمت مورچه ها  تا لانه یشان  يك جاده خاكي

مي كشم مورچه ها رد انگشتم را مي گيرند و مي روند به خانه يشان. توي سرباز خانه هم يك رديف مورچه سياه ديده بودم يكي شان افتاده بود روي سنگ مستراح، دستشويي ام آمده بود، صبر كردم تا مورچه بالا بيايد. نزديك بود بيفتد توي چاه بچه ها پشت در به صف ايستاده بودند:استخاره مي كني.....؟

صداي خنده يشان مي آمد يك كاه از روي ديوار كندم ومورچه را بالا آورد. صداي فرمانده آمد. ترسيدم و از مستراح بيرون آمدم.

حالامورچه ها نيستند رفته اند زير زمين.تنم خيس عرق شده گرسنه ..ام تشنه..ام.

امروزچندمين روزو سال است كه اينجا هستم گوشتهايم ذره ذره آب مي شوند، استخوانهايم فرسوده مي شوند ........

خاكستر مي شوم و مي روم زير زمين مورچه ها طوري نگاهم ميكنند انگار كه غريبه ام، حالا تنها تر از قبل شده ام آن بالا حداقل مي توانستم فكر كنم:به فرمانده يا اينكه يك جاي دور گم شدم و فكر كنم به  شهر هاي سوخته وجسد هاي سوخته وپر از خون.

آن قدر مي سوزم كه نمي توانم فرياد بزنم مردها وزن ها توي آتش

مي سوزند يك بچه، نصف بدنش آتش گرفته،دارد جان می دهد

.استخوان هايم مي سوزند زمين پر از خون سوخته شده حالا مورچه ها دارند توي خون سوخته مي لولند.

كسي خاكها را مي كند.فرمانده است چقدر پير شده ،رد سوختگي زير

چشمهايش را مي شناسم. از پلاكم فقط زنجيرش مانده،آن را بر مي دارد هنوزمن را نشناخته .........اما مي شناسد، شايد هم به ياد من افتاده كه داد مي كشد .. با صداي بلند گريه مي كند زنجير پلاك را به بچه ها نشان ميدهد انگار همه شان من را شناخته اند تكه هاي لباسم را از زير زمين بيرون مي كشند ..........

 همه آمده اند، مردم، بچه ها ومادرم كه از فرمانده هم پيرتر شده.

حالا ديگر تنها نيستم خيلي ها به ديدنم مي آيند، اينجا بالاي كوه[1]، دوباره شب پر ازروح است. دوباره پيشم مي آيند، نزديكتر، نزديك......................

خيلي نزديك: خوش آمديد.

 

 

 

 



[1]  كوهي د رمشهد به نام كوهسنگي كه محل دفن شهداي گمنام است.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده توسط زهرا زارعی در چهارشنبه 1386/04/13 و ساعت 8:45 |